(1344)

خط خطیهای کم موازی و بیش متقاطع

آستانه ی سکوت و تحمل درد است و سرنوشت

این خطها که در کف دستهایم خواندی و دیدی که به هیچ کجا نمی رسند...

و لیمو را در فنجان چای دو قطره چکاندی

که نگاه نکنی به نگاهم...

نگاهم که مستقیم هدف گرفته بود زیر گلویت را....

آن انحنای اغواگر بیشرم ...

که تارهای گندمگون موهایت 

از پشت گردنت

سوار بر باد صبح پاییزی بر آنجا می خزیدند 

و نگاهم را به شیوه ی عیاری می دزدیدند 

و به تو می دادند....

چه مشوش است...

خطهایی که دیدی و گفتی 

چه مشوش است...

تشویش را علامت بی اعتنایی که می زنی

فریاد است که هلهله میکند

در جاده ای که به تو نمی رسد

در جاده ای که قرار نبود به تو نرسد...

همه می دانند

همه می دانستند

هیج کس نگفت اما

که در این طلوع معکوس

خورشید به پشت زمین میخزد.....

به تمتع مستی ست اگر عکس خورشید میبینم  در سینه ات

پنجره ای ست هنوز.... که نبسته ای

دکمه ای که ناگزیر.... که جا انداخته ای که ببندی

راستی چه مشوش است 

این شبها و این روزها...

برزگری گریانم

در دشتی که گندمها چیده نمی شوند

نه اینکه داس تیز نباشد

داس مشوش است

نمی داند که بچیند ...

چرا بچیند و چه را بچیند...

گندم و جو درو بکند

از این دشت سوخته

که مسافران از دورترین راه آهنها

سر از پنجره ی قطارهای به هرکجا رو

بیرون کنند و بگویند

مزرعه ی سوخته را نگاه کن

 و دل بسوزانند بیچاره برزگری را 

که روان رنجور روان گردانی ست ...

که می گرداند دست مرا ...

و باز به پشت  آنهم که نگاه میکنم

هراس و هول می کند از اینهمه تشویش 

و باز که تمناش میکند این دستهای مشوش....

پلک میزنم و دو قطره اشک در چایم می چکانم و او نمی بیند

نگاه نمی کند که نبیند

و من درو می کنم عطر لیموی او را ....

و غرق می شوم در هزار خوشه ی گندم

که باد می وزاند به روی سینه اش ...

و از تابش خورشید می سوزد و آتش میفتد به میانش و میانم 

و من هلهله می کشم و باز درو می کند این برزگر پیر ...

تو لیمو بچکان بر پیاله ی چای 

و من درو می کنم سینه و گلو و گردنت را...

روزی که باد نیاید دیگر، خواهم گفت برایت

که سرنوشت دستهای خط خطیم چگونه شد...

روزی که دیگر باد نیاید ...

/ 0 نظر / 79 بازدید