(1352)

دردی را که نتوانستیم درمان کنیم...

به ناچار

فراموش کردیم...



(1351)

بسیار سالها گذشت تا بفهمم
آنکه در خیابان می گرید
از آنکه در گورستان گریه می کند،
غمگین تر است
سالها گذشت
از خیابانها ...
از گورستانها.....
و حالا تازه فهمیده ام
آنکه در خلوت خانه خود، نمی تواند بگرید
از همه غمگین تر 
از همه اندوهناک تر است!!!!
فاجعه این است.....



(1350)

دیوانه تر از خویش کسی می جستم

دستم بگرفتند و به دستم دادند ...



(1349)

کف دستم را دوباره خواندم. چیزی گم شده است. من ناتمامم.

خط های دستم اینگونه می گویند. باید تمام شوم. باید تمام شویم.

من روزی در معبدی به دیوار آویزان خواهم شد. می دانم. منتظر می مانم.



(1348)

کاش خودم را جایی جا بگذارم....

و برگردم ببینم  که

                            نیستم ....



(1347)

مهم نیست چقدر وقت صرف کردی تا به قله برسی...

زمان سقوط خیلی کوتاهه...



(1346)

حال خود گفتی بگو

بسیار و اندک

هر چه هست....

صبر اندک را بگویم

                 یا غم بسیار را؟



(1345)

در آیینه به خود می نگرم...

لبخند می زنم ...

لبخند ....

              ..... نمی زند



(1344)

خط خطیهای کم موازی و بیش متقاطع

آستانه ی سکوت و تحمل درد است و سرنوشت

این خطها که در کف دستهایم خواندی و دیدی که به هیچ کجا نمی رسند...

و لیمو را در فنجان چای دو قطره چکاندی

که نگاه نکنی به نگاهم...

نگاهم که مستقیم هدف گرفته بود زیر گلویت را....

آن انحنای اغواگر بیشرم ...

که تارهای گندمگون موهایت 

از پشت گردنت

سوار بر باد صبح پاییزی بر آنجا می خزیدند 

و نگاهم را به شیوه ی عیاری می دزدیدند 

و به تو می دادند....

چه مشوش است...

خطهایی که دیدی و گفتی 

چه مشوش است...

تشویش را علامت بی اعتنایی که می زنی

فریاد است که هلهله میکند

در جاده ای که به تو نمی رسد

در جاده ای که قرار نبود به تو نرسد...

همه می دانند

همه می دانستند

هیج کس نگفت اما

که در این طلوع معکوس

خورشید به پشت زمین میخزد.....

به تمتع مستی ست اگر عکس خورشید میبینم  در سینه ات

پنجره ای ست هنوز.... که نبسته ای

دکمه ای که ناگزیر.... که جا انداخته ای که ببندی

راستی چه مشوش است 

این شبها و این روزها...

برزگری گریانم

در دشتی که گندمها چیده نمی شوند

نه اینکه داس تیز نباشد

داس مشوش است

نمی داند که بچیند ...

چرا بچیند و چه را بچیند...

گندم و جو درو بکند

از این دشت سوخته

که مسافران از دورترین راه آهنها

سر از پنجره ی قطارهای به هرکجا رو

بیرون کنند و بگویند

مزرعه ی سوخته را نگاه کن

 و دل بسوزانند بیچاره برزگری را 

که روان رنجور روان گردانی ست ...

که می گرداند دست مرا ...

و باز به پشت  آنهم که نگاه میکنم

هراس و هول می کند از اینهمه تشویش 

و باز که تمناش میکند این دستهای مشوش....

پلک میزنم و دو قطره اشک در چایم می چکانم و او نمی بیند

نگاه نمی کند که نبیند

و من درو می کنم عطر لیموی او را ....

و غرق می شوم در هزار خوشه ی گندم

که باد می وزاند به روی سینه اش ...

و از تابش خورشید می سوزد و آتش میفتد به میانش و میانم 

و من هلهله می کشم و باز درو می کند این برزگر پیر ...

تو لیمو بچکان بر پیاله ی چای 

و من درو می کنم سینه و گلو و گردنت را...

روزی که باد نیاید دیگر، خواهم گفت برایت

که سرنوشت دستهای خط خطیم چگونه شد...

روزی که دیگر باد نیاید ...



(1344)

هی پاییز!

ابرهایت را زودتر بفرست...

شستن این گرد غم از دل من

چند پاییز باران میخواهد ...



(1343)

انقدر خسته م

که دلم میخواد بخوابم...

و ساعت رو روی هیچوقت کوک کنم ...



(1342)

تنها نیستم ...

مدتی ست با تو، در خودم زندگی می کنم ....



(1341)

گاهی لازمه دکتر جای یه مشت قرص ، برات فریاد تجویز کنه ...



(1340)

من آسمانی از شعرم...

همین کافی نیست؟



(1339)

فرقی نمی کند به کدام سمت رفته باشم

سفر ، همان سفر است ...

چه یک قدم از دل 

                     چه هزار قدم از خانه ...



(1338)

گاهی  دلم از هرچه آدم است می گیرد. گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد.

نه به شکل "دوستت دارم"

نه به شکل"بی تو می میرم"

ساده شاید مثل:

دلتنگ نباش..امیدت به خدا...فردا روز دیگری ست ...



(1337)

نسبت به گذر زمان یک حس ناباوری دارم. باورم نمی شود دارد می گذرد یا اگر می گذرد چرا این همه ساکت می گذرد؟

انگار مقابل دریا ایستاده ام و به موج بسیار بلندی نگاه می کنم که به سمت ساحل پیش می آید اما باورش ندارم.نه، کار به استیصال نکشیده، تنها سرم را پایین انداخته ام و در جیبم  دنبال دو تا تیله می گردم و خیال می کنم زمان ایستاده است و موج در هوا ساکن است!



(1336)

مدتی ست به خودم برنگشته ام...

از یابنده تقاضا می شود مرا به صندوق پست بیاندازد

در ضمن نامبرده اختلال حواس هم دارد!



(1335)

مقصد

واسه شهر قصه ی بچگی هاست 

 دنیای آدم بزرگها فقط جاده داره ...



(1334)

درگیری های تو ذهنم کم کم داره مسلحانه میشه ....